سايت خبري و تحليلي جنوب ايران : دستمال مخدر، هزار تومان!
چهارشنبه، 1 آذر 1396 - 14:07 کد خبر:34372
مافياي موادمخدر در راستاي تجارت سياه خود و در جهت گسترش اعتياد، ماده مخدر جديدي را تهيه و به بازار عرضه كرده‌اند.


 
 به گزارش ايسنا، مثل آدم‌هاي عادي در پارك راه مي‌روند، قدم مي‌زنند، با اطرافيانشان صحبت مي‌كنند، بازي مي‌كنند، در نگاه اول هيچ‌چيزي عجيب نيست. عده‌اي جوان، در حال گفت‌وگو و خنده؛ اما اگر بيشتر دقت كنيد تفاوتشان را متوجه مي‌شويد، تفاوتي از زندگي تا مرگ...

مي‌خندند، با صداي بلند و به همه‌چيز ... صداي قهقهه‌هاي آزار دهنده‌شان با بويي ناشناس تركيب مي‌شود. عده‌اي هم بدون صحبت و خنده نشسته‌اند، ساكت... خيلي ساكت، به قدري كه حتي واكنشي به اتفاقات اطرافشان ندارند.

عادل يكي از آن‌هاست. كه برخلاف آن‌هايي كه مي‌خندند، روي نيمكت لم داده‌ و به يكجا خيره شده؛ مي‌گويد: «گاهي سيگاري مي‌زنم. حالم را خوب مي‌كند. آرام مي‌شوم و ديگر به چيزي فكر نمي‌كنم. الان كه در وضعيت روحي خوبي نيستم تقريبا هر روز علف مي‌زنم.»

نيم ساعت، فقط نيم ساعت وقت مي‌خواهد كه در يكي از پارك‌هاي حاشيه زاينده رود با يك ساقي آشنا شويد و مواد بخريد، پيرمرد و زن، ميان‌سال، جوان و نوجوان و حتي بچه هم برايشان فرقي ندارد. مشتري مي‌خواهند. هر پك علف را بسته به كيفيتش مي‌توانيد بين 25 تا 50 هزار تومان خريداري كنيد، اگر حرفه‌اي باشيد يك پك دو تا سه روز به شما جواب مي‌دهد.

عادل پنج سال است كه علف مي‌كشد. اولين دفعه در يكي از شهرهاي شمال مصرف كرده؛ پنج نفر، پنج نخ علف كشيدند و از ساعت يازده شب تا شش صبح مي‌خنديدند. مي‌گويد «بيكاري بيشتر از هر چيزي ذهنم را به هم مي‌ريزد و باعث مي‌شود كه به سمت علف بروم... بارها ترك كرده‌ام، اما مشكلات كه شروع مي‌شود دوباره به آرامش پس از مصرف فكر مي‌كنم. بزرگ‌ترين مشكلم بيكاري است. بيكاري روح آدم را مي‌سوزاند؛ ديگر نه احترامي برايتان مي‌ماند نه چيزي براي از دست دادن داريد. براي پسري در سن و سال من بيكاري معضل بسيار بزرگي است كه همه چيزش را از بين مي‌برد.»

به هر شير آبي كه در پارك مي‌رسيم دست‌ها و صورتش را مي‌شويد. مدام از گرماي هوا شكايت مي‌كند و باز هم صورت و دست‌هايش را تا آرنج مي‌شوييد. با اين وجود حال خوبي دارد، مدام مي‌خندد و همه‌چيز را به شوخي مي‌گيرد. به قول خودش تازه علف زده و بي‌خيال دنياي اطرافش در پارك قدم مي‌زند.


 

 
عادل هم مثل بقيه هيچ وقت فكر نمي‌كرده كه معتاد شود. فقط شنيده بوده كه بعد از كشيدن شاد مي‌شوند، مي‌خندند و خوش مي‌گذرانند. بعد از آن هر وقت كه فكرش درگير بوده و مي‌خواسته به چيزي فكر نكند علف مي‌كشيده.

در مورد افرادي كه ساكت نشسته‌اند و به نيمكت يا درخت تكيه داده‌اند مي‌پرسم، مي‌گويد آن‌ها دستمال كشيده‌اند و توضيح مي‌دهد، يك مخدر صنعتي و جديد است كه تازه به بازار آمده و در بين جوانان خواهان زيادي دارد. البته مي‌گويد: «مورفين زيادي دارد، اگر مدتي مصرف نكنند دچار بدن درد مي‌شوند، اما علف اين طور نيست. اگر يك شب به مهماني بروم يا به پدر و مادر سر بزنم و علف نكشم مشكلي برايم پيش نمي‌آيد و بدن درد ندارم.»

كمي كه با عادل گرم مي‌گيرم، آدرس يك ساقي را مي‌پرسم كه بتوانم دستمال بخرم، چند ثانيه‌اي نگاه مي‌كند و سيگاري برايم روشن مي‌كند؛ مي‌خواهد بداند چند مرده حلاجم...

با چند نفر تماس مي‌گيرد اما نمي‌تواند دستمال پيدا كند. مي‌گويد چند روزي است كه ساقي‌اش به سفر رفته و او و همه دوستانش لَنگ مواد مانده‌اند. در پارك به راهم ادامه مي‌دهم. با يك دست‌فروش آشنا مي‌شوم. اسمش آرش است؛ مي‌گويد اهل كرج است و 6 ماهي است به خاطر كار به اصفهان آمده اما با جرات مي‌گويد كه جاهاي بكر و دنج اصفهان را از اصفهاني‌ها بهتر مي‌شناسد.


 
 

 
سراغ ساقي را از آرش مي‌گيرم. راه را مي‌داند... همراهي‌ام مي‌كند تا به سراغ ساقي يا به قول خودش «حسين‌چي» برويم. در راه برايم از كار و خانواده‌اش مي‌گويد كه پدرش مرده و مادرش ازدواج كرده و براي اينكه دستش در جيب خودش باشد و بگذارد مادرش زندگي‌اش را بكند از آن‌ها جدا زندگي مي‌كند.

اندكي جلوتر نزديك يك دكه اغذيه فروشي پسر جواني روي نيمكت نشسته است. از چهره‌اش مشخص است جنوبي است. آرش سراغ ساقي را از او مي‌گيرد. كمي آن طرف تر چند كلمه‌اي با هم حرف مي‌زنند.

آرش پس از 10 دقيقه بازمي‌گردد، مواد را خريده و در دستش مخفي كرده است. پارچه‌اي شبيه به دستمال كاغذي، مربع‌هاي نيم سانتي‌متر در نيم سانتي‌متر روغني! آرش هم اولين بار است كه دستمال مي بيند. مي گويد تاكنون نكشيده است.

يك مربع را سر سيگار مي‌گذارد و مي‌كشد و همان‌جا كنار زنده رود، مثل مرده مي‌نشيند و ديگر نمي‌تواند بلند شود...

كنار يك دكه اغذيه فروشي با رضا آشنا مي‌شوم. به نظر 30 ساله مي‌رسد. چند سوال مي‌پرسد تا مطمئن شود مامور نيستم. اصرار دارد كه سمت مواد نروم و خواهشم براي خريد دستمال را با بي‌ميلي قبول مي‌كند. 18 سال است كه حشيش مي‌كشد. دليلش را كه مي‌پرسم مي‌گويد «از بار زدنش (پيچيدن گياه شاه دانه در كاغذ) خوشم مي‌آيد.»

مي‌گويد الان يك ماه است كه پاك است و مجبور شده خونش را تصفيه كند تا بتواند دستمال را ترك كند. بازهم زيرچشمي نگاهم مي‌كند و مي‌گويد "اگر نكشي بهتر است.» رضا مي‌گويد: دستمال بدترين مخدر براي مصرف است. متاع خوبي نيست، آدم را آواره مي‌كند. اگر حشيش يا گل بكشي دردسرش كمتر است. نئشگي دستمال ده دقيقه است، اما گل يا حشيش يك ساعت نئشگي دارد و عوارضشان كمتر است.

دست آخر به «حسين چي» مي‌رسيم. خوش تيپ و خوش قيافه است. قيمت دستمال را مي‌پرسم. «هر قطعه هزار تومان». با تعجب مي‌پرسم هزار تومان؟ با خنده مي‌پرسد ارزان است يا گران؟ مناسب است از پول‌توجيبي يك دانش‌آموز هم كمتر!

قبل از اينكه مواد را بفروشد اصرار دارد كه يك‌بار خودش برايم بار بگذارد، بهانه‌هايم كه اينجا پارك است و گير مي‌دهند و جا براي كشيدن دارم را رد مي‌كند. نهايتا برايم بار مي‌گذارد و نگاه مي‌كند چطور مي‌كشم! مطمئن كه مي‌شود پنج تكه مي‌خرم و با رضا از همان مسيري كه آمديم برمي‌گرديم...

رضا در راه از تجربه‌اش مي‌گويد: از اينكه چطور به سرعت دوز مصرف آن افزايش مي‌يابد و از روزي يك‌تكه به روزي 60 يا 70 تكه مي‌رسد! در عرض 20 روز 20 درصد از كليه‌اش را از كار انداخته. بعد از مدتي كه دوز مصرف آن بالا رفته به‌جاي اينكه دستمال را سر سيگار بگذارد و با سيگاري و ماري‌جوانا مي‌كشيده.

رضا مي‌گويد: «ماه اول اصلا مشخص نيست كه دستمال مصرف مي‌كني اما پس از يك ماه قيافه‌ات به كل تغيير مي‌كند و مشخص مي‌شود.» و تاكيد مي‌كند: «شش ماهه آدم را مي‌كشد.»


 
 
 

 
 
به نيمكت كنار دكه اغذيه فروشي كه مي‌رسيم از هم جدا مي‌شويم و هركس راه خودش را مي‌رود.

فقط نيم ساعت، با هزار تومان! توي همين پارك‌هاي كنار حاشيه زاينده رود، كه مسير بازگشت بسياري از دانش آموزان از مدرسه است به سادگي مي‌توان با ساقيان رنگارنگ انواع مخدرها آشنا شد، مواد خريد و توي همين پارك‌ها كشيد تا بچه‌هاي 14- 15 ساله‌اي كه صبح سالم از خانه به مدرسه رفته‌اند، ظهر معتاد به خانه برگردند و اين سوغات تحصيل بدون آموزش مهارت‌هاي اجتماعي براي جامعه است.



سوغاتي نظارت ضعيف متوليان حوزه‌هاي امنيتي بر خرده فروشان و ساقيان مواد مخدر است، سوغاتي وعده‌هاي ايجاد شغل است كه در نهايت معتادان را ميان هزينه‌هاي بالاي ترك اعتياد و ارزاني مواد مخدر جديد بلاتكليف مي‌گذارد كه آيا ترك كردن به صرفه است يا نه؟