پايگاه خبري نگاه جنوب ايران نيوز : چرا بايد به تاريخ توجه ويژه داشت؟
چهارشنبه، 23 خرداد 1397 - 11:06 کد خبر:36845
‍ مهرداد شكارچي

رابطه ميان انديشه، تاريخ و تمدن از آن جهت مهم است كه به هويت فردي و جمعي تك‌تك كساني مرتبط است كه در ساختار تمدني خاص خود زندگي مي‌كنند. در عصر ارتباطات و التقاطات فرهنگي، ازهم‌گسيختگي انديشه تاريخ و ساختار تمدني منجر به بحران‌هاي هويت، مديريت و هدف مي‌شود و به ساختارهاي ازهم‌گسيخته اجتماعي و رواني مي‌انجامد كه مفهوم تمدن را از معنا تهي مي‌كند، بنابراين ضروري است در سطوح كلان و غيركلان تحليل اجتماعي و مفاهيم مديريتي، به ارتباط وثيق ميان انديشه، تاريخ و تمدن توجه شود
 

انسان انديشه‌ورز

مي‌دانيم كه انسان موجودي انديشه‌ورز است. هر يك از ما انسان‌ها چون درون خودمان مي‌فهميم كه انديشه و انديشه‌ورزي از ما قابل تفكيك نيست اين جمله را بدون تامل مي‌پذيريم كه انسان موجودي انديشه‌ورز است. انديشه و آگاهي چنان با موجود انساني عجين و همراه است كه انسانيت را با انديشيدن يكي گرفته و گفته‌اند: «اي برادر تو همان انديشه‌اي» و مابقي سطوح وجودي انسان را استخوان و ريشه ناميده‌اند. با اين حال، اگرچه انسان يك موجود انديشه‌ورز است و انديشه را نمي‌توان از او جدا كرد اما نبايد فراموش كرد كه او يك موجود جسماني نيز هست؛ موجودي كه بدن دارد، متولد مي‌شود، رشد مي‌كند مراحل نوجواني و جواني را طي مي‌كند و داراي شئونات و ابعاد وجودي وسيعي است كه از گذشته آغاز شده و روي به آينده دارد.

همچنين انسان انديشه‌ورز جسماني، يك تكه سنگ فضايي نيست كه به تنهايي در خلأ زندگي كند بلكه او در پيوند با جامعه و طبيعت است كه انسان مي‌شود و مراحل زندگاني‌اش را مي‌گذراند. انسان، درون جامعه و طبيعتي كه او را احاطه كرده و با وي در هم تنيده‌ رشد مي‌كند و به همان ترتيب كه جامعه و طبيعت تاريخي دارد انسان نيز تاريخي دارد و از پس و پيش با موجودات و رخدادهاي بسياري احاطه شده است؛ بنابراين وقتي گفته مي‌شود كه «انسان انديشه‌ورز است» اين انديشه را نمي‌توان جدا از جسم، جامعه و طبيعتي ملاحظه كرد كه آينده و گذشته‌اي دارد و انديشه‌ورزي انسان در ارتباط با آن شكل گرفته و مي‌گيرد. انسان انديشه‌ورز، انسان جسماني است كه با جامعه و طبيعت احاطه شده است و به‌همان اندازه كه جامعه و طبيعت، داراي تاريخ‌اند، او نيز داراي تاريخ است.


معناي تاريخ

وقتي از تاريخ و تاريخي بودن سخن مي‌گوييم، بايد به 2 معناي اين كلمه توجه داشته باشيم: تاريخ در وهله نخست اتفاقات است؛ اتفاقاتي كه قبليت و بعديت دارند و ما در جريان تغيير و تحولشان هستيم. ما در ميان رخدادها زندگي مي‌كنيم؛ رخدادهايي كه از گذشته به اكنون و از اكنون به آينده عبور مي‌كنند. بنابراين ما با تاريخ به‌معناي مجموعه‌اي از اتفاقات متوالي احاطه شده‌ايم. اما در وهله دوم، تاريخ همانا فهم ما از اتفاقات است. بايد توجه داشته باشيم كه ما مجموعه رخدادهاي گذشته و آينده را مي‌فهميم و آنها را در ساختار دانش تاريخ جا مي‌دهيم. بسيار روشن و بديهي است كه همه اتفاقات گذشته تمام شده‌اند و همه اتفاقات آينده هنوز از راه نرسيده‌اند، بنابراين اين اتفاقات فقط مي‌توانند در ساحت حافظه و انتظارات ما وجود داشته باشند. آنچه مهم است همانا حافظه دانشمند تاريخ‌شناس و حافظه مردمي است كه پيشينه تاريخي دارند. بنابراين « «علم تاريخ» و «ذهن تاريخي» به‌خود «تاريخ» شكل مي‌دهد، زيرا رخدادهاي تاريخي فقط در علم تاريخ و در ذهن تاريخي وجود دارند.

رابطه دوسويه انديشه و تاريخ

با توجه به آنچه گفته شد مي‌توان به رابطه‌اي دوسويه ميان انديشه انسان و تاريخ اشاره كرد. انسان از آن جهت كه در جهاني متغير و زماني زندگي مي‌كند و دچار تغيير و تحول مي‌شود داراي انديشه تاريخي است كه در فرايند تاريخ رشد كرده و باليده است و نمي‌توان انديشه‌ورزي انسان را از تاريخ و زمانه او جدا كرد. از سوي ديگر، خودِ تاريخ هم مفهومي است كه در ارتباط با انسان انديشه‌ورز و در ارتباط با ذهن انسان شكل مي‌گيرد، زيرا اگر ذهن انسان و حافظه و انتظارات او وجود نداشت، تاريخ، اتفاقات گذشته و اتفاقات آينده در هيچ‌جايي وجود نداشتند. پس مي‌توان درهم‌تنيدگي تاريخ و انديشه و رابطه دوسويه آنها را بسط داد و مدعي شد نمي‌توان تمدن انسان را جز در سايه تاريخي كه داشته است فهم و تفسير كرد.

همين پيوستگي انسان به تاريخ و درهم‌تنيدگي تاريخ با انديشه انساني است كه توضيح مي‌دهد چرا بخش اعظم علم تاريخ به رخدادهايي ارتباط دارد كه انسان‌ها در آن حضور داشته‌اند درحالي‌كه تاريخ عبارت است از تمام رخدادهايي كه در طول زمان‌هاي گذشته به وقوع پيوسته است. اين امر توضيح مي‌دهد كه چرا مورخان از هرودوت تا ويل دورانت، اشتياق كمتري براي توجه به آن اتفاقاتي داشته‌اند كه انسان در آن حضور نداشته است. تاريخ‌زمين و تاريخ زيست جانوري هرگز وجهه همت عالم تاريخ نبوده است بلكه اين زمين شناسان و زيست‌شناسان بوده‌اند كه به بررسي چنين موضوعاتي پرداخته‌اند. اهميت درهم‌تنيدگي تاريخ و انديشه بشري به قدري است كه حتي وقتي مورخي به وقايع طبيعي همچون سيل و زلزله و فوران آتشفشان توجه مي‌كند، آن را در ارتباط با انسان‌ها و زندگاني بشر مورد توجه قرار مي‌دهد. اينك بايد به مفهوم «زندگي» بشر توجه كنيم و مفهوم «تاريخ» را در ارتباط با آن مورد ارزيابي قرار دهيم.

زندگاني انساني در بستر زبان تاريخي

وقتي از زندگي انسان سخن مي‌گوييم، در واقع به مجموعه كنش‌هايي اشاره مي‌كنيم كه توسط موجودي به نام انسان به انجام مي‌رسد: نفس‌كشيدن، رشدكردن، عصباني‌شدن، تمايل داشتن، احساس‌كردن، تامل كردن و به‌خاطرسپردن؛ اينها همه كنش‌هاي يك انسان است كه از كودكي تا پيري انجام مي‌دهد اما نكته مهم و قابل اعتنا اين است كه اين انسان جز در ارتباط با جامعه و محيط پيرامونش چنين نمي‌كند.


انسان اساسا در جامعه و درون طبيعت انسان است پس زندگي او در ارتباط با همين جامعه و طبيعت معنا دارد.

انسان به حكم مدنيت داراي همان تاريخي است كه جامعه او دارد، زيرا هويت او از هويت جامعه‌اي كه در آن زندگي مي‌كند قابل تفكيك نيست.

همچنين نبايد فراموش كرد كه اين جامعه و محيط است كه زبان را براي افراد انساني به ارمغان مي‌آورد و باعث مي‌شود كه مثلا شخص «الف» در جامعه ايراني فارسي سخن بگويد و شخص «ب» در جامعه بريتانيايي، انگليسي حرف بزند.

اين مسئله جنبه ديگري از درهم‌تنيدگي انديشه و تاريخ را نمايان خواهد كرد، زيرا درحالي‌كه انديشه و علم، بدون كلمات و بدون زباني كه آن كلمات را مي‌پرورد ممكن نيست اين كلمات و واژگان در تاريخي شكل گرفته‌اند كه تاريخ جامعه است.

جامعه ما با ساختن واژگان براي ما اين امر را ممكن مي‌سازد كه سخن بگوييم و انديشه بورزيم و به اين ترتيب، انديشه ما همچنين از اين جهت كه از واژگان بهره مي‌برد يك انديشه تاريخي است.

تاريخ زبان، تاريخ تمام برآيندهاي زباني هم هست. تاريخ ساختارهاي اجتماعي كه در ساحت سخت ايجاد مي‌شوند، تاريخ علومي كه در شاكله زبان ايجاد مي‌شوند و تاريخ هنرها و صنايعي كه در خدمت يك قوم با تاريخ و زبان مشخص هستند؛ همه و همه تنها در ساختار تاريخي انديشه و زبان يك ملت و يك قوم بروز و ظهور دارند.

وقتي تمام اين عوامل و بروزات را كنار هم قرار دهيم به چيزي به نام فرهنگ مي‌رسيم؛ فرهنگي كه تمام ساختارهاي آن درون يك تمدن داراي سنخيت و هم‌شكلي است.

مثال‌هاي زيادي مي‌توان زد: ميان زبان فارسي، خط ايراني، هنرهاي دستي و موسيقايي و شعري ايراني و اخلاقيات و خلق و خوي ايراني سنخيت و هماهنگي هست؛ چنان‌كه ميان زبان، معماري، موسيقي و هنرهاي نمايشي چيني نيز چنين سنخيتي را مي‌توان مشاهده و ملاحظه كرد.

هويت تاريخي‌اي كه در ساختار زبان متجلي شده است تمام ساختارهاي تمدني و فرهنگي ديگر را هم معنادار ساخته است و به اين ترتيب، زيست‌جهاني براي انسان ايجاد كرده كه هويت و معناي زندگاني جامعه و افراد را مشخص مي‌سازد.

مديريت، يك امر تاريخي است

مفهوم مديريت، ناظر به ساختارها شكل مي‌گيرد. مديريت عبارت است از هماهنگ‌كردن اجزايي كه درون خود به سوي هدفي حركت مي‌كنند. اجزاي جامعه اساسا درهم‌تنيده و به هم پيوسته‌اند؛ هر عضو از جامعه با عضو ديگر در ارتباط است و خود جامعه نيز با محيط‌زيست و تمام جهان در ارتباط است.

اين ارتباط چنان‌كه پيش‌تر بيان شد يك ارتباط تاريخي و هويتي است كه حول محور زبان و براساس انديشه انسان شكل گرفته است.

هر هدفي كه جامعه به‌دنبال آن باشد براساس مفاهيمي است كه زبان، انديشه و تاريخ ارائه مي‌دهد؛ هدفي كه قرار است در آينده محقق شود با توجه به زمينه‌ها و داشته‌هاي تاريخي معين مي‌شود.

اساسا موقعيت كنوني انسان، در ارتباط با موقعيت گذشته او و تاريخ اوست كه رو به سوي آينده دارد. درخت تناور يك تمدن، ريشه در خاك تاريخ پربار آن خواهد داشت، پس نمي‌توان بدون توجه به تاريخ و انديشه‌اي كه در فرايند آن بروز و ظهور داشته است به آينده چندان اميد بست.

چگونه مي‌توان فرض كرد كه تمدن و ملتي در پي آن باشند كه به هدفي دست يابند و آن هدف را بدون نگاه به گذشته و تاريخ خود تعيين كرده باشند؟ و چگونه مي‌توان جريان موفقيت و بزرگي ملتي را در همه عرصه‌ها بدون توجه به داشته‌هاي تاريخي و تمدني خود آن ملت مديريت كرد؟

مديريت فرهنگي تمدن

اصطلاح تمدن يا مدنيت، توصيف فرهنگي- تاريخي‌اي است از ارتباطات يك جامعه درهم‌تنيده كه زبان، ادبيات، هنرها و صنايع خاص، معماري و خط ويژه‌اي را متجلي مي‌سازد.

ساختار تمدن همچون امري زنده و ارگانيك است كه در هماهنگي اجزاي دروني‌اش رشد مي‌كند و ساختارهاي بيروني را صرفا تا جايي كه با ساختار دروني‌اش سنخيت دارد به‌خود راه مي‌دهد. فهم اين سنخيت صرفا با توجه به تاريخ تمدن ممكن است و بدون توجه به تاريخ و زبان اين فرهنگ نمي‌توان مسير درستي را براي بالندگي آن ترسيم كرد.

هر فرهنگ تاريخي كه تمدني را شكل مي‌دهد ميل به نفوذ در فرهنگ‌ها و تمدن‌هاي ديگر دارد و ممكن است يك تمدن براساس تقويت پشتوانه‌هاي تاريخي و زباني‌اش تمام هويت‌هاي فرهنگي و تاريخي ديگر را در خود هضم كند.

نزاع تمدن‌ها، به‌نظر امري ناگزير مي‌نمايد، زيرا هر ملت متمدني همچون موجودي جاندار است كه براي بقاي ساختار دروني‌اش، تلاش مي‌كند تا از ساختارهاي بيرون از خود ارتزاق كند و به اين ترتيب، آن تمدن و ساختار بيروني را به ساختار دروني تبديل كند.

براساس همين منازعه است كه فرهنگ‌هاي ملت‌ها تهديد به نابودي مي‌شود و زمينه براي رسوخ و نفوذ در آنها و اضمحلال كلي آنها فراهم مي‌آيد. اين اضمحلال يك اضمحلال سياسي نيست تا تلاش سياسي و نظامي بتواند از آن جلوگيري كند. تلاش سياسي و نظامي صرف براي ممانعت از چنين رخدادي، محكوم به شكست است.

حفظ يك ساختار تمدني از شكست و نابودي در برابر ديگر ساختارها فقط و فقط با مديريت فرهنگي صحيح ممكن است؛ چراكه شاكله اصلي تمدن را تاريخ و فرهنگ آن شكل مي‌دهد و آن را معنادار مي‌كند. بنابراين چگونه مي‌توان از سقوط سياسي تمدن‌ها جلوگيري كرد درحالي‌كه زبان و فرهنگ آن تمدن بدون حامي و پشتوانه رها شده است؟

نتيجه‌گيري

انسان موجودي انديشه‌ورز است كه براساس زبان و فرهنگ خود رشد مي‌كند و مي‌بالد. هر انسان در ساختار اجتماعي و در ارتباط با محيطي طبيعي و انساني داراي هويت مي‌شود؛ هويتي كه در نهايت ريشه در رخدادهايي تاريخي دارد كه هويت آن جامعه را متعين ساخته است.

درحالي كه تاريخ صرفا در حافظه تاريخي انسان‌ها حضور دارد و بدون فهم و درك تاريخي انسان، چيزي به نام تاريخ وجود نخواهد داشت. هر ملت و جامعه‌اي براساس اين فهم تاريخي از تاريخ انديشه‌اي خودش، اهداف و غاياتي را براي خود معين مي‌كند و رو به سوي باليدن مي‌گذارد.

مدنيت هر ملتي در تلاش براي بقاي خود، همچون موجودي زنده تلاش مي‌كند تا از ساختارهاي مدنيت‌هاي ديگر ارتزاق كند و بنابراين هر تمدني مي‌كوشد ساختارهاي فرهنگي و تمدني تمدن‌هاي ديگر را به‌خود شبيه كند.

از آنجا كه فرهنگ تاريخي و تاريخ فرهنگي يك ملت، رشته‌اي نامرئي است كه تمام ارتباطات و ساختارهاي جامعه را منتظم مي‌كند، نمي‌توان انتظار داشت كه بدون مديريت فرهنگي درست كه ساختارها را براساس مباني تاريخي‌اش هدايت مي‌كند به حفظ تمدن و باليدن آن كمك كرد.